لحظه تحویل سال ۱۳۹۱
هجری شمسی: سه شنبه اول فروردین ، ساعت
۰8:44:27 صبح
گشت گـرداگـرد
مـهر تابناک ، ایران زمین روز نو آمد و
شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان،ای تو گرداننده ی مهر و سپهر برترینش
کن برایم این زمان و این زمین
نوروز، جشنی زرتشتی به
روایت حکیم عمر خیام
اما سبب نهادن نوروز آن بوده
است که چون بدانستند که آفتاب را دو دور بود
یکی آن که هر سیصد و شصت و پنج روز و ربعی از
شبان روز به اول دقیقه ی حمل باز آید به همان
وقت و روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند آمدن
چه هر سال از مدت همی کم شود، و چون جمشید آن
روز را دریافت نوروز نام نهاد و جشن و آیین
آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو
اقتدا کردند و قصه ی آن چنان است که چون
کیومرث اول از ملوک عجم به پادشاهی بنشست
خواست که ایام سال و ماه را نام نهد و تاریخ
سازد تا مردمان آن را بدانند.
بنگریست که آن روز بامداد آفتاب به اول دقیقه
ی حمل آمده مؤبدان عجم را گرد کرد و بفرمود که
تاریخ از این جا آغاز کنند.
مؤبدان جمع آمدند و تاریخ نهادند و چنین گفتند
مؤبدان عجم که دانا آن روزگار بوده اند که
ایزد تبارک و تعالی(اهورامزدا) دوازده فرشته
آفریده است. از آن چهار فرشته بر آسمان ها
گماشته است تا آسمان را به هرچه اندروست از
اهرمنان نگاه دارد و چهار فرشته را بر چهار
گوشه ی جهان گماشته است تا اهرمنان را گذر
ندهد که از کوه قاف برگذرند و چنین که چهار
فرشته در آسمان ها و زمین ها می گردند و
اهرمنان را دور می دارند از خلایق.
و چنین می گویند که این جهان اندر میان چون
خانه ای ست نو اندر سرای کهن برآورده و ایزد
تعالی آفتاب را از نور بیافرید و آسمان ها و
زمین ها را بدو پرورش داد و جهانیان چشم بر وی
دارند که نوری ست از نورهای ایزد تعالی و اندر
وی با جلال و تعظیم نگرند که آفرینش وی ایزد
تعالی را عنایت بیش از دیگران بوده است.
نوروزنامه،
منتسب به عمر خیام
بهار آمد
بهار آمد ، بوي تازگي ، رنگ عاشقي ، بوي شكوفه
ها آمد!
ابرهاي سياه از آسمان وداع گفتند و آسمان رنگ
زيباي آبي را به خود گرفت!
آسمان پرده سياه خود را از وجود خود كنار كشيد
و چهره واقعي خود را نمايان كرد!
پرنده ها همه با آواز پر از عشقشان آمدند!
شاخه هاي خشك گل كردند و دشت عشق دوباره
سر سبز و زيبا شد!
بهار آمد با كوله باري از طراوت و تازگي و رنگ
اميد !
بهار آمد با يك دنيا عطر و بوي عاشقي! آمد و
دنيا را دگرگون كرد!
بهار آمد با نوايي آرام و پر غرور ! آمد و رنگ
پر از غم دنيا را تازگي بخشيد!
بهار آمد با شكوفه ها ، با سر سبزي ، با لطافت
!
فرا رسيد فصل زيبايي ها و فصلي كه مي توان
قشنگترين قشنگي ها را در دنيا ديد!
هم بهار طبيعت آمد و هم بهار دل ها!
دلها همه پر شور شد ، دلهايي كه به رنگ فصل
خزان بود سبز سبز شد!
رنگ عشق ، رنگ ديگري شد ، ساز عشق ساز آرامتري
شد ، و حرفهاي عاشقانه تازتر و پر
اميد تر شد!
بهار دل با كوله باري از محبت آمد ، محبتي به
رنگ آبي آسمان ، به رنگ سفيد !
بهار عيد خجسته را با خود آورده ، عيد زندگي ،
عيد قلب هاي پر از غم و عاشق!
هفت سين زندگي را آماده كرديم تا با نگاه در
آينه و ترسيمي از چهره
گذشته خود درس عبرتي از گذشته ها را بگيريم و
با طلوعي ديگر در اين دنيا زندگي كنيم!
قرآن مقدس را باز ميكنيم و با خواندن آن سال
نو را با رنگ و حالتي ديگر آغاز ميكنيم!
بياييم اينبار اين سال جديد را با لبخند آغاز
كنيم تا لحظه هايي كه در پيش داريم لحظه هاي
شيرين زندگي مان باشد!
بياييم در آغاز تازگي طبيعت ، لحظه هاي زندگي
مان نيز تازه كنيم ، بياييم گذشته هاي تلخ و
كينه ها را از صحنه قلبمان پاك كنيم تا با دلي
با احساسي تازه زندگي را دوباره از سر بگيريم!
بياييم در آغاز سال نو قلبهايمان را عاري از
گرد و غبار غم و غصه كنيم!
بهار آمد ، چه زيبا نيز آمد !
خورشيد با رنگ و گرماي تازه اي بر تن خسته ما
مي تابد !
خورشيد ديگر آن خورشيد زمستان نيست ، خورشيد
اينبار گرمايي دارد كه سوزان و بي جان
نيست!
بهار آمد ، درهاي قلبمايمان را باز كرد و
لبخند عاشقانه اي به ما زد!
بهار آمد و خزان زندگي به خواب رفت ، بهار آمد
و سوز زمستان سفر كرد!
بهار آمد دشت عشق پر از پروانه هاي رنگارنگ شد
!
بهار آمد تا زيبايي هاي خود را به رخ ما بكشد!
بياييم در آغاز دگرگوني دنيا ، دل خود را نيز
دگرگون كنيم
فرارسیدن
نوروز و سال نو را به شما دوستان عزیز شادباش
میگویيم.
برایتان تندرستی و نیکروزی
در سال نو آرزو داريم.
باشد که سالی سرشار از شادی
و کامروایی داشته باشید.
یادم باشد که زیبایی
های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی
های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که
هستند، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه
دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی
نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند
با دیگران مهربان باش
نوروزتان پیروز
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت: پدر يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من
از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم
از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ
باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه
شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و
انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي
اذيتم نميکرد
با خودم
ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه
گذاشتن
آخه من
رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص
نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و
دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا
ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون
اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي
ميکردم
الغرض اينکه
اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم
اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين
خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله،
اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم
رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت
ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم
نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا
وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار
نيستم!
گفتم: پس
چي؟
گفت: فهميدم
مردنيم، رفتم دکتر گفتم ميتونيد کاري کنيد که
نميرم گفتن نه. پرسیدم خارج
چي؟ و باز جواب
دادند نه!
خلاصه پدر ما
رفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد....
اگر این متن را دریافت کردی بدون که خدا
تو رو خیلی دوست داشته
ک;ه
امروز این زنگ خطر رو برات بصدا در آورده
پس ...
تو هم برای عزیزانت بفرست
و زنجیره مهربانی را ادامه بده
برای اونایی که
یادشون رفته من رفتنی ام ...
شاید حرص
می زنند و دیگران را می آزارند ...
دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب ...
يه ورق سفيد ويه قلم.... اگر شاد ، اگر غمگين چه چيزي را مي نويسيد؟
عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود
یکی نبود!
یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم
بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز
شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم
بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را
نیست می کنیم.
از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان
وابسته
به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی
فهمد جز ما.
و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد،
ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!
اگر تنها یک دقیقه از عمرتان باقی بود چه می کردید؟
















